تبليغاتX
< سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها

سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها

گفتیم زندگی کنیم تا عاشق بشیم اما عاشق شدیم و طلب مرگ نمودیم

تنها خیال دستام اینه که با تو باشن

یا تووی بی کسیهات رفیق لحظحات شن

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط سیاوش |


+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط سیاوش |


+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط سیاوش |


دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نميدم

امشب از اون شباست که من  دوباره دیوونه بشم

توو مستی و بی خبری اسیره می خونه بشم

امشب از اون شباست که من  دلم می خواد داد بزنم

توو شهره این غریبه ها  دردم و فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

از این همه در به دری توو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

از این همه در به دری دلم رسیده جون من

به داد من نمیرسه خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

 وقتی نیستی خونمون با من قریبی میکنه

 دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه

 صدای قناری محزون و غم آلود میشه

 واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه

 وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه

 وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنن

 با زبون بسته محکوم به گناهم میکنن

 گلا میگن که با داشتن یه دنیا خاطره

 چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن

با سکوت توو خونه قناری ها خسته میشن

روز برام هفته میشه هفته برام ماه میشه

نفسام به یاد تو یکی یکی آه میشه

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه



 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط سیاوش |


 به نام زندگانی حرامم شد جوانی

سلام

امروز که این مطالبو مینویسم ۲۱ شهریور ماه یعنی روز تولد منه

یا بهتر بگم روز به دام افتادن من

من نمیدونم شما عزیزانی که به وب لاگ من سر میزنید

 راجع به من چی فکر میکنید شاید میگید اینا همش دروغه

 و سیاوش این قدر ها هم که میگه تنها نیست

 شاید هم نه با من همدرد هستید و باورم دارید

نمیدونم.............

تنها چیزی که میدونم اینه که من خیلی تنهام و هیچ دروغی هم ندارم که

بگم  البته اینم بگم من توو وب دوستای خیلی خوبی دارم

 که با یه دنیا عوضشون نمیکنم

منظورم از تنهایی توو عالم واقعیه

تنهایی من از روز تولدم شروع شد..............

من همون روز که به این دنیا ناخواسته پا گذاشتم

 از عاقبت شوم خودم خبر داشتم واسه همین

همون لحظه که به دنیا اومدنم زدم زیر گریه

چون اگه حق انتخاب داشتم این دنیا رو هیچ وقت انتخاب نمیکردم

دل بریدم از تمام زندگی در تو گم گشتم به نام زندگی

با تو بودن شد برایم هر نفس معنی ناب کلام زندگی

با تولد رنج ما آغاز شد رنج افتادن به دام زندگی

 موج خواهش های تو اما کشید عاقبت ما را به کام زندگی

خدایا مییون این همه تنهایی هایی که بهم دادی خیلی سختی کشیدم

امّا مییون همین تنهاییهام بود که خودمو پیدا کردم

فهمیدم یه دل دارم به پاکی آب به یک رنگی شب و به صفای خودت

یه دلی که بیشتر از اینا باید قدرشو بدونم

  

برای روز میلاد تن من نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خودت ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستای تنهات بگیره حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکسترم را

تو ای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

خدایا 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط سیاوش |


 

 روزي روزگاري تووي يه جنگل يه گنجيشك كوچولو زندگي ميكرد

اما اين گنجشك ما هيچ دوستي نداشت كسي نبود كه حالشو بپرسه

باهاش بگه بخنده٬ واسه همين اونم فكر ميكنه كه اگه بره به يه جاي ديگه

 ميتونه دوستاي خوبي واسه خودش پيدا كنه

واسه همين يه روزي ميزنه به پرواز و ميره٬ خودش هم نميدونست كجا

ميخاد بره فقط داشت پرواز ميكرد تا هر چه زودتر از اون سراي غم و تنهايي

دور بشه و به اميد اينكه به يه جايي برسه پر از دوستاي مهربون و

وفادار

گنجشك قصه ي ما چند روز و شب همينجور داشت پرواز ميكرد

كه يهو چشمش مي افته به يه بيشه ي سر سبز كه وسطش يه بركه ي

بزرگي بود گنجشك كه خيلي  خسته و تشنه شده بود

ميره میشینه کنار برکه تا هم استراحتی کنه هم کمی آب بخوره

همینجوری که داشت آب میخورد و خدا رو شکر میکرد

یهو چشمش می افته به یه ماهی قرمز خوشکل که داشت با ناز و ادا

شنا میکرد و پوز خوشکلیشو به بقیه ی ماهی ها میداد

گنجشک کوچلو با دیدن اون ماهی دیگه خستگی و تشنگی از یادش میره

فقط محو تماشای اون ماهی میشه اما ماهی  کمی اونجا دور

میزنه و بعدش میره

از اون روز به بعد گنجشک کوچولو هر روز همون موقع میومد کنار برکه تا

ماهی رو ببینه این کار هر روز گنجشک شده بود

یه روز ماهی خوشکله ازش میپرسه تو چرا هر روز میای اینجا و منو تماشا

 میکنی گنجشک با صدای گرفته میگه من هیچ دوستی ندارم

تنهای تنهام میشه ما با هم دوست بشیم

ماهی میگه آره چرا که نه....!!

یه مدت تقریبآ زیادی از اون آشنایی میگذشت

 یه روز گنجشک میاد کنار برکه

  تا به ماهی یه چیزی بگه اون روز واسه گنجشک یه روز متفاوت بود

اون اومده بود تا به ماهی بگه که توو این مدّت چقدر به اون احساس نیاز

 پیدا کرده 

تا بگه که اون  عاشق ماهی شده  و جز اون کسی رو نداره 

و توو اون بیشه که واسه گنجشک همه ی دنیا بود جز ماهی آشنایی نداره

اون موضوع رو به ماهی میگه امّا ماهی میگه همه ی حرفات دروغه

و باور نمیکنه

ماهی میگه به یه شرطی حرفاتو باور میکنم  اونم اینکه بیای پیش من

یعنی تووی آب

 و میگه تا فردا فرصت داری بعدش شنا میکنه و میره

امّا گنجیشک کوچولوی قصه ی ما هیچ دروغی نمیگفت اون واقعآ ماهی رو

 دوس داشت پس تصمیم میگیره که بره زیر آب پیش ماهی

فردا که شد گنجشک لرزون لرزون میاد کنار برکه

بعد از مدت کمی ماهی هم میاد

گنجشک کوچولو با صدای گرفته میگه واقعآ اگه من بیام توو آب باور میکنی

که من عاشق تو شدم

ماهی میگه آره بابا...................

بعدش گنجشک میپره بالا و با سرعت میاد به طرف آب٬ میره زیر آب

میرسه به ماهی خوشکله  با پرهاش ماهی رو ناز میکنه و میخنده

توو اون لحظه گنجشک کوچولو به تموم آرزوهاش رسیده بود

عشقی که مدتها دنبالش بود رو سرانجام پیدا کرده بود

دیگه از خدا هیچی نمیخواست

امّا انگار یه مشکلی هست چشمای گنجشک کوچولو بسته شد

داره میره ته آب نکنه٬نکنه اون داره میمیره؟

آره....... گنجشک کوچولو با تموم احساسات پاکش مرد

  اون تنها به دنیا اومد تنها زندگی کرد و تنها هم مرد

 

گنجشک دروغ نمیگفت چون  با این کارش صداقتش رو ثابت کرد

ولی این وسط کسی که دروغ میگفت ماهی بود 

 چون بازم از شدّت غرور عشق گنجشک رو باور نکرد

گنجیشک کوچلو مرد و ماهی هم بدون ناراحتی شنا کرد و رفت

بابا بیا ببین چه خبره هااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سیاوش |


 توو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی

یاد تو هر تنگ غروب توو قلب من میکوبه

سهم من از با تو بودن طعم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده

فک کنم چند روز قبل بود تنگ غروب آخه من تنگ غروب ها  رو خیلی

دوس دارم نشته بودم توو خونه تنها بودم داشتم مثل همیشه آهنگهای

غمگین معین رو گوش میدادم گفتم پاشم برم بیرون یه هوایی بخورم

شاید حالم بیاد سر جاش همین جور داشتم قدم میزدم که رسیدم به

یه پارکی رفتم نشستم روی یه صندلی زل زدم به فواره ی آب که میرفت

بالا  بعدش میریخت توو حوض رفته بودم توو فکر که کنارم رو چمنها

دو تا جوون نشسته بودن که یکیشون داشت به دوستش میگفت دنیا

خیلی دروغه خیلی بدِ این دنیا خیلی نامردِ اصلآ اگه دست خودم بود

همین حالا میمردم٬ میمردم و از این دنیا خلاص میشدم...

اینا رو شنیدم و با خودم یه تبسمی کردم و توو دلم گفتم نه بابا این دنیا

این قدرها هم بد نیست

هنوزبه همون فوّاره ی آب نگاه میکردم  که چن تا بچه از کنارم رد میشدند

داشتن میخندیدن نگاشون کردم اونقد قشنگ میخندیدن که نگو

چشماشون داشت از خوشالی برق میزد

وقتی اون صحنه رو دیدم درست همون لحظه تو به یادم اومدی

اولین باری که بهم خندیدی به یادم اومد با همون سادگی کودکانه

یادت میاد..؟؟؟

حتمآ یادت میاد اولین بار بهم گفتی اسمت چیه٬ گفتم یه دربه در

گفتی چه اسم قشنگی گفتم قابل نداره بگیرو ببر گفتی چی اسمتو!!؟؟

گفتم نه قلبمو....

خندیدی و گفتی ببخشیدهاولی من دلبر نیستم امّانفهمیدی که باهمون

خنده ی اول دلم رو بردی کمی با هم حرف زدیم گفتی ازت خوشم

اومده از خودت بیشتر بگو.

گفتم یه دیوونه که به جز خدا کسی نداره راستش خیلی تنهام کسی

نیست که باهاش دردو دل کنم

به خدا این دل من پر از غمه تموم دنیا برام جهنمه

هر چه گویم من از این سوز دلم به خدا دلم میگه

بازم کمه بازم کمه...

گفتم حالا کمی هم تو از خودت بگو: شروع کردی به گفتن داشتی

از حالو روزخودت تعریف میکردی تو میگفتی و من داشتم به این فک میکردم

 که بابا ما چه قد با هم فرق داریم تو از یه خونواده ی با کلاس بالا شهری

 بودی امّا من از یه خونواده ی فقیر پایین شهری اصلآ شبیه هم نبودیم

امّا فقط یه چیز مشترک داشتیم اونم این بود که هر دومون تنها بودیم

بعدش گفتی حالا میخوای با هم باشیم گفتم آره

فقط یه مشکلی هست گفتی چی؟؟

گفتم من هیچی ندارم من از یه خونواده ی پایین شهری هستم و به

درد تو نمیخورم... گفتی بابا بی خیال ما با هم فقط دو تا دوستیم

فقط همین گفتم باشه....

خلاصه رفته رفته با هم بیشتر آشنا شدیم تو خیلی صاف و ساده بودی

خیلی باهم صمیمی شده بودیم تااینکه بعدازیه مدّتی به این نتیجه رسیدم

که عاشقت شدم اومدم پیشت باهزار زحمت وخجالت گفتم که من عاشق

 توشدم گفتی خب میدونم  گفتم میدونی؟؟؟

گفتی آره چشمات داد میزنه که عاشقی امّا بعدش گفتی که بهتره زیاد

دل نبندی... راستش منظور این حرفتو نفهمیدم فک کردم شوخی کردی

دیگه زیاد جدّی نگرفتم

خلاصه من همه ی زندگیم شده بود تو٬فقط تو به خاطر رسیدن به تو هر

کاری میکردم ٬هر کاری...اینو به خودت هم گفتم٬گفتم که به خاطر تو

هر کاری میکنم امّا تو مثل همیشه خندیدی و گفتی میدونم...

ولی زیاد دل نبند بازم منظورتو نفهمیدم گفتم یعنی چی؟؟؟

گفتی:حالا....همین جوری٬خودت میفهمی اصلآ ولش کن

چند روز از این ماجرا گذشت نمیدونم چرا توو این چند روز یه جوری شده

 بودی یه جور نا جوردیگه مثل گذشته نبودی وقتی میخندیدی الکی بود

انگار به زور میخندیدی دیگه مثل گذشته از ته دل باهام صمیمی نبودی

بهت گفتم چیزی شده که به من نمیگی هول شدی و زود گفتی

من نه ....نه مگه قراره چیزی بشه نه

من فهمیدم که چیزی شده که نمیخوای من بفهمم گفتم هر جور راحتی

فرداش اومدم در خونتون میخواستم تعقیبت کنم تا شاید بفهمم چی شده

تو از خونه اومدی بیرون منم دنبالت کردم رفتی به یه شرکت بعدش با یه

پسر جوون خوش تیپ کلاس بالا اومدید بیرون نشستی توو ماشینش و

با هم رفتید من فهمیدم قضیه چیه همه ی دنیام ریخت به هم...

فرداش که با هم قرار داشتیم نیم ساعت هم دیر اومدی در حالی که

تو همیشه سر وقت مییومدی  دیدی حوصله ندارم گفتی چی شده

گفتم که اون پسره که دیروز باهاش رفتی بیرون کی بود؟

خندیدی و گفتی خب اسمش مهردادِ گفتم خب کیه باهات چی کار داره

گفتی خب من و اون قراره با هم ازدواج کنیم

تا اینو گفتی من زمین زیر پام آسمون شد فک کردم دارم می افتم

دست خودم نبود اشک چشام جاری شد با هق هق گفتم چی؟؟؟

گفتی ببین سیاوش ما فقط دو تا دوستیم فقط همین ولی مهرداد فرق

 میکنه اون عشق منه  به قول خودت تو از یه خونواده ی دیگه ای

هستی تو انتظار نداری که من واسه همیشه با تو باشم وقتی هیجی

نداری٬سیاوش ما با هم فرق داریم اینو بفهم

من اصلآ حرف نزدم تو همین جوری داشتی حرف میزدی

میخواستی یه جوری آرومم کنی امّا به خدا توو اون یه ساعتی که همش

تو داشتی حرف میزدی اصلآ نفهمیدم چی گفتی اصلآ صداتو نشنیدم

همش داشتم خاطرات گذشته رو مثل یه فیلم نگا میکردم

آخرش گفتی من باید برم گفتم همین گفتی همین....

گفتمش دل میخری پرسید چند گفتمش دل مال تو٬ تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود من آمدم او رفته بود

دل ز دستانش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود 

 بعدش رفتی٬ از اون روز تا حالا ندیدمت نمیدونم کجایی  چی کار میکنی

 حتمآ تا حالا فراموشم کردی

من هنوز توو پارکی که چند ساعت قبل اومده بودم نشتم دارم به همون

فواره ی آب نگاه میکنم که آب و میبرد بالا بعدش میریخت پایین

تو هم مثل اون منو با خودت بردی به اون بالا بالاها بعدش ولم کردی

تا بیافتم پایین امّا ندونستی که چی به سرم میاد

حالا منم به این نتیجه رسیدم که دنیا دروغه خیلی بدِ چون اگه دنیا

دروغ نبود تو رو هیچ وقت از من نمیگرفت

شاید هم سرنوشت این بود امّا کاش سرنوشت جور دیگه ای می نوشت

حالا دارم منظور اون حرفتو میفهمم که میگفتی زیاد دل نبند

تو از اولش منو دوس نداشتی امّا من نه

روز اوّل آشنایمون بهم  گفتی که ما با هم فقط دوتا دوستیم امّا نگفتی

که عاشق نشم امّا نگفتی که نباید این دوستی به عاشقی برسه

الان هم خیلی وقته که قاطی کردم خیلی وقته که با خودم حرف میزنم

خیلی وقته که تنها گریه میکنم هنوز برات نامه مینویسم امّا نمیدونم کجا

بفرستمشون واسه همین میذارم لای کتابام بعد میام نامه هایی که

خودم نوشتم رو دوباره میخونم٬با اینکه خیلی وقته که از هم جدا شدیم

امّا هنوز دلم به نبودنت عادت نکرد هنوز با یاد تو زندگی میکنم

نمیدونم چرا...شاید عاشقم امّا...

دیگه توو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره امّا به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

امّا حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

خیلی وقته که توو این پارک نشستم هوا هم داره یواش یواش تاریک

میشه باید دیگه پاشم برم...ولی بدون لازم نیست تو منو دوست داشته

باشی چون من تو رو به اندازه ی هر دومون دوس دارم

عزیزم میدونم حالا با اون پسره شاید به خیلی چیزا رسیدی که من

نمیتونستم بهت بدم شاید الان خوشبختی داری میگی میخندی

امّا اصلآ به من فک نکن چون من جز غم چیزی ندارم

چون من یه در به در بودم و هستم هنور هم خیلی آرزو ها دارم که به

هیچ کدومشون نرسیدم

ولی خوشالم که تو به آرزوهات رسیدی

ما هر چه دویدیم به مقصد نرسیدیم

از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم

این دست منو دامنت ای عشق کجایی

یک عمره که از عشق فقط قصّه شنیدیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط سیاوش |


از دورها چه زیباست امواج آبی عشق

امّا دریغ و افسوس تا میرسیم سرابه

هر یار اهل نیرنگ هر دوست اهل حیله

با پشت خورده خنجر موندم توو این قبیله

روزی از پشت خزون دلم با بهار قلبت آشنا شدم آمدم سویت چون محتاج

بهار بودم سرسبزی تو را می دیدم و نیم نگاهی به برگهای زردو خسته ی

خود میکردم و نا خواسته به سویت کشیده میشدم

آمدم وآمدم از پشت صحراهای تنهایی از پشت کوهای انتظار

برای دیدن تو ای بهار...

تورادیدم تورا دیدم و آمدم به شوق اینکه مرا در یابی و برگهای زرد و

خسته ی مرا در آغوش گیری تا لطافت گلبرگهای تو را حس کنند

تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم

از تو تصویری کشیدم که اونو هیجا ندیدم

تو رو از نگات شناختم قصّه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم

امّا ایناهمه آرزوی محال بود تو مرا نخواستی تنها به جرم اینکه من خزان

بودم تنها به خاطر اینکه جز ساده دلی چیزی نداشتم امّا من فرقی با تو

نداشتم من هم مثل تو گل داشتم برگ و چمن زار داشتم

امّا اونقدر عشق و محبّت ندیده بودن که همشون زردو خسته و خشکیده

 شده بودن من محتاج کمی طراوت عشق از سوی تو بودم تا با آن مانند تو

بهار شوم تا با آن جون بگیرم...

عزیزم اگه خزونم برات از بهار میخونم

تو رو تنها نمیذارم گرچه تنها جا میمونم

امّا تو تا دیدی همه ی برگها و درختان من خشک و خستن و آماده ی

سوختن پس تردید نکردی برای اینکه این خزون را از سر راحت برداری

کبریت خیانت را کشیدی و به اولین برگ قلبم زدی و کلّ سرزمین وجودم

را به آتش کشاندی منی که زمانی بهار بودم و به خاطر تو خزان شدم را

چه ساده و بی رحمانه فروختی.

امّا تو هرگز نفهمیدی که تنها دلیل بهار بودنت به خاطر اولین گل سرخی

بود که من به تو دادم 

من خزان شدم تا تو بهار شوی حالا میسوزم تا تو همیشه بهار بمانی

داشتم میسوختم درست در آن لحظه ی آخر چشمانم به چشمانت افتاد

و با خود گفتم...

آری:زندگی همیشه بهار نیست گاهی ابر خزان بر آن سایه می افکند و

با وفاترین دوستان را که در کنار هم با صفا و صمیمیت  زندگی میکردند

را از هم جدا میکند

بله آشنایی یک اتفاق است ولی جدایی یک قانون!!!

ما بر حسب قانون طبیعت از هم جدا شدیم امّا یادت همیشه مثل آبی

در خزان قلبم جاریست

من مانده ام و یاد تو و قلب شکسته

آخر چه کنم کشتی من بر ساحل عشقت نشسته

این قلب شکستم بگیرش مال تو

بگذار بمانم بی قلب با یاد تو

بهار من٬من میروم خزانت میرود تا تو بهار بمانی تا تو به آرزوهایت برسی

خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم

حالا که سوزاندی مرا من میروم من میروم

خداحافظ خداحافظ

مواظب خودت باش بهارمن نذارخزان نابودت کندچون خزان ارزشی ندارد

امّا این را بدان اگه خزانهایی مثل من نبود بهارهایی مثل تو معنی نداشت 

پس بهار من خزانت را فراموش نکن

به یاد من باش...

من تشنه ی محبّت درد آشنای حجلت

دلم به این جدایی هرگز نکرده عادت

ناکامی از تولّد همزاد بخت من بود

ندارم از تو شکوه این سر نوشت من بود

فراموشم نکن فراموشم نکن

تویی تنها دلیل بودن من به یاد من باش

فراموشم نکن...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط سیاوش |


همه رفتن کسی با ما نموندش

کسی درد دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما رو

همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

خیال کردم که این گوشه کنارا

یکی دارد هوای حال ما را

یکی هم این مییون دلسوز ما هست

نداره آرزوی رنج ما را

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرده با ما 

یه روز دور و برم صدتا رفیق بود

منو امروز ببین تنهای تنها

همه رفتن کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخرا این عاقبت بود

به جز افسوس هوائی در سرم نیست...

 

دو تا چشمام همه جا دنبال تو میگرده با نبودنت دلم با غصه ها سر کرده

شب و روز در پی تو من همه جا رو گشتم یکی گفت غصه نخور اوون داره

بر میگرده

کاشکی میشد دوباره باز همو پیدا بکنیم سفره ی عشقمونو با هم دیگه وا

 بکنیم

کاش توو این شهر غریب صدای آشنا بیاد دل من هواتو کرده فقط هم تو رو

میخواد

کسی مثل تو نشد کسی مثل تو نبود فقط از خدا میخوام که بیایی زودِ زود

که بیایی زودِ زود...

چشای تو نور کوچه باغ روزه

چشای من ظلمت شب نیازه

با هم دیگه رازو نیازی داشتیم

حکایتِ دور و درازی داشتیم

امّا پس از اوون آشنایی اوون همدلی اوون هم زبانی

از گرد راه اوومد جدایی

رفتی و چشم به رام گذاشتی توو این قفس تنهام گذاشتی

حالا نمیدونم کجایی

کاشکی یکی بود ما رو با هم آشتی می داد

کاشکی چشامون باز توو چشم هم می افتاد

امروز اگه تاریک و خاموش و سیاهه

فردا که شد دنیا پر از خورشیدو ماهه

فردا که شد دنیا پر از خورشیدو ماهه... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط سیاوش |


صد سال بعد از مرگ من گر شکافی قبر

 من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم

 ای عشق من...

شبای رفتن توشبای بی ستارست

ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پارست

با هر نفس توو سینه بغض تو توو گلومه

با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه

آخ که چقدر تنگه دلم برای اوون شبامون

کاش که اوون عشق بشینه دوباره توو دلامون

چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته

هوای پاییزی چرا توو عشق ما نشسته

سپردی عهدمونو به دست باد و بارون

منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم

عهد تو رامو بسته غم دلمو شکسته

توو این صدای خسته یاد تو پینه بسته

غروبه باز دوباره شب بوی انتظاره

غم توو نگام نشسته خیال گریه داره

 

برای زنده بودن هنوز بهونه دارم

میمونم و میدونم هنوزم تو رو دارم

هنوزم تو رو دارم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط سیاوش |


خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من

درد من عشق است و بس

 درمان ندارد درد...

 من

 

هر کس به طریقی دل ما میشکند

بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بیگانه اگر میشکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا میشکند...!؟؟؟

مییون باور و تردید مییون عشق و معمّا

با تو هر نفس غنیمت با تو هر لحظه یه دنیا

با تو پر شور و نشاتم توو هیاهوی نگاتم

تو یه آواز قشنگی من توو آهنگ صداتم

مثل خنده رو لباتم مثل اشک رو گونه هاتم

تو رو می بوسم و انگار شاعر شعر چشاتم

بیا گلواژه ی عشق و با تو هم صدا بخونم

تو رو دوستدارم و ای کاش تاابد با تو بمونم

زندگی اجبار است مرگ انتظار است

عشق یک بار است جدایی دشوار است

فکرت را تکرار کن....

اگر رفتم تو یادم کن اگر مردم تو خاکم کن

اگر ماندم به لطف خویش تو شادم کن

تو شادم کن..

زندگی زیباست نه به زیبایی

                   عشق...

عشق تلخ است نه به تلخیی

                  جدایی...

جدای سخت است نه به سختیی

                  انتظار...

امان از این انتظار آخه تا کی

                 انتظار...؟؟؟

        بی همه گان به سر شود

          بی تو به سر نمیشود

           داغ تو دارد این دلم

            داغ دگر نمیشود...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط سیاوش |